Q2
People hasten to judge in order not to be judged themselves.
– Albert Camus
اشعار آرمان پرناک
People hasten to judge in order not to be judged themselves.
– Albert Camus
No tree, it is said, can grow to heaven unless its roots reach down to hell
- C. Jung
خب، من همیشه صحبتمو با یه سلب مسئولیت شروع میکنم و این سلب مسئولیت اینه که من هرگز ادعا نکردهام که یه سخنران انگیزشی هستم، بیشتر شبیه یه داستانسرا هستم. خب این داستان یه زنه که زندگیِ کاملاً ناقصش اونو به چیزی و کسی تبدیل کرده که امروز هست. این داستان یه زنه که با دنبال کردن رویاها و آرزوهاش باعث شد تا دیگران متوجه بشن که اگه فکر میکنند زندگیشون سخت و ناعادلانهاس و ازش دست میکشند، دوباره به فکر بیافتند. چون وقتی اینطوری فکر میکنید نسبت به خودتون بیانصافید. این داستان یه زنه که باعث شد مردم متوجه بشن که گاهی مشکلات خیلی بزرگ نیستند، ما زیادی کوچک هستیم چون نمیتونیم با اونا کنار بیاییم. این داستان یه زنه که به مرور زمان متوجه شد خوشبختی واقعی در موفقیت و پول و شهرت نیست، در درون نهفته است. خوشبختی واقعی در شکرگزاری نهفته است. میخام داستان اون زنو به اشتراک بگذارم، این داستان منه، داستان شکرگزاری.
من به قدرت کلمات اعتقاد دارم. خیلی از مردم قبل ازینکه فکر کنند حرف میزنن اما من ارزش کلمات را میدونم. کلمات میتوانند شما را بشکنند و برای همیشه به شما آسیب بزنن و در نقطه مقابلش، میتونن روحتونو التیام ببخشن. من همیشه سعی میکنم هر جا که میرم از کلمات مثبت در زندگیم استفاده کنم. اونا میگن «مصیبت»، من اسمشو میذارم «فرصت»، اونا میگن «ضعف» من بهش میگم «قدرت»، به من میگن «معلول» من به خودم میگم «توانمندِ متفاوت». اونا معلولیتِ منو میبینن و من تواناییِ خودمو. حوادثی هستند که در زندگیتون رخ میدهن و اون حوادث اونقدر قوی هستند که DNA شما رو تغییر میدن، اون حوادث یا تصادفات اونقدر قوی هستند که شما رو از لحاظ فیزیکی میشکنن، اونا بدن شمارو از شکل میندازن اما روح شما رو متحول میکنن. اون حوادث شما رو میشکنن، شما رو از سر و شکل میندازن اما شما رو به بهترین نسخه از خودتون تبدیل میکنن. و همین اتفاق برای من افتاد. میخام اونچه که دقیقا برام اتفاق افتاده رو به اشتراک بگذارم:
هجده ساله بودم که ازدواج کردم. من به یه خانواده بسیار محافظهکار تعلق دارم، یه خانواده بلوچ که دختران خوب هرگز به والدین خود «نه» نمیگن. پدرم دوست داشت من ازدواج کنم. و من تنها چیزی که گفتم این بود که اگه این شما رو خوشحال میکنه، من میگم «بله»، و البته هرگز ازدواج موفقی نبود. تقریباً بعد از دو سال از ازدواج، تصادف کردم، در واقع شوهرم خوابش برد و ماشین افتاد تو گودال. اون تونست بپره بیرون و خودشو نجات بده - براش خوشحالم - اما من داخل ماشین موندم و صدمات زیادی متحمل شدم. لیستش کمی طولانیه، نترسید، من کاملاً خوبم. استخوان بازوی راستم شکسته بود، مچ دست شکسته بود،استخوان شانه و ترقوه شکسته بود، کل قفسه سینهام شکسته بود و به دلیل آسیبِ قفسه سینه، ریه ها و کبد به شدت آسیب دیدند. نمیتوانستم نفس بکشم. کنترل ادرار و روده رو از دست دادم، به همین دلیله که هر جا میرم باید کیسه همراهم باشه. اما آن آسیبی که من و ادراکمو نسبت به زندگی کاملاً تغییر داد، آسیبِ ستون فقرات بود؛ سه مهره از ستون فقراتم کاملاً له شدند و من تا آخر عمر فلج شدم.
این تصادف در منطقهای دورافتاده رخ داد، در حومه یه شهر بسیار کوچک بلوچستان که در آن هیچ امکانات و کمک های اولیه ای وجود نداشت. نه بیمارستانی و نه آمبولانسی. من در اون ماشینِ واژگونشده وسطِ ناکجاآباد بودم. بسیاری از مردم برای نجات آمدند، آنها به من CPR دادند، منو از ماشین بیرون کشیدن و در حالیکه منو بیرون میکشیدن، من بطور کامل قطع نخاع شده بودم. و حالا این بحث بین مردم در جریان بود که - آیا باید اینجا نگه داریمش؟ داره میمیره! کجا باید بریم؟ آمبولانسی وجود نداره! - یه جیپ گوشه خیابون ایستاده بود. اونا گفتن بذاریدش عقب جیپ و ببرید به بیمارستانی که سه ساعت با اینجا فاصله داره. هنوز اون سواری پر دستانداز رو یادمه. من کاملاً شکسته بودم. اونا منو پشت جیپ انداختند و سریع به بیمارستان رسوندند. اونجا بود که فهمیدم نیمِ بدنم شکسته و نیمه دیگه هم فلج! دو ماه و نیم در این بیمارستان بستری بودم. چندین عمل جراحی انجام دادم. دکترها مقدار زیادی تیتانیوم در بازوم کار گذاشتن، مقدار زیادی تیتانیوم در پشت من وجود داره تا کمرم رو فیکس کنه، به همین دلیله که مردم پاکستان بهم میگن «بانوی آهنین پاکستان». یه نفر در مورد من به درستی گفته که وقتی داستانو به اشتراک میذارم و گریهام نمیگیره یعنی که التیام پیدا کردهام.
اون دو ماه و نیم در بیمارستان وحشتناک بود. من فقط واسه اینکه براتون الهامبخش باشه داستان نمیگم، در آستانه درماندگی بودم! یه روز دکتر اومد پیشم و گفت خب شنیدم که میخواستی هنرمند بشی اما تهش زن خانهدار شدی. یه خبر بد برات دارم، تو دیگه نمیتونی نقاشی کنی چون مچ دست و بازوت اونقدر تغییر شکل داده که دیگه نمیتونی خودکار رو نگه داری. و من ساکت موندم. روز بعد دکتر پیشم اومد و گفت آسیب ستون فقراتت خیلی بده و دیگه نمیتونی راه بری. نفس عمیقی کشیدم و گفتم اشکالی نداره. فردای اون روز دکتر اومد پیشم و گفت به دلیل آسیب دیدگی ستون فقراتت و فیکسی که در پشتت داری دیگه نمیتونی فرزندی به دنیا بیاری. اون روز من داغون شدم. هنوز یادمه. از مادرم پرسیدم «چرا من؟» و اینجا بود که من شروع به زیر سوال بردن وجود خودم کردم که چرا من اصلاً زنده هستم؟ زندگی کردن چه فایده ای داره؟ نمیتونم راه برم، نمیتونم نقاشی کنم، اینا اصن قبول، نمیتونم مادر باشم. ما از زن بودن این تو سرمونه که بدون بچه، ناقص هستیم. من قراره تا آخر عمرم یه زن ناقص باشم، که چی بشه؟ چه اتفاقی قراره واسه من بیافته؟ چرا من؟ چرا من زندهام؟
همه ما سعی میکنیم یه تونل رو دنبال کنیم، همه ما اینکارو میکنیم چون نور رو در انتهای تونل میبینیم که ما رو به ادامه حرکت وا میداره. دوستان عزیزم، شرایط من مثل یه تونل بود و من باید یه جوری میرفتم جلو اما هیچ نوری نبود. اونجا بود که متوجه شدم کلمات قدرت شفای روح رو دارن، مادرم بهم گفت «این نیز بگذرد، خدا واست برنامه بزرگتری داره، نمیدونم چیه اما مطمئناً داره». اون کلمات اونقدر جادویی بودن که منو وادار به ادامه حرکت میکردن. سعی میکردم لبخند رو روی لبم بنشونم، لبخندی که تمام مدت پنهان بود. پنهان کردن دردی که وجود داشت خیلی سخت بود اما تنها چیزی که میدونستم این بود که اگه تسلیم بشم، مادرم و برادرهام هم تسلیم خواهند شد. نمیتونم ببینم اونا دارن باهام گریه میکنن. بنابراین چیزی که منو نگه داشت این بود که یه روز از برادرهام درخواستی کردم. گفتم میدونم که دستم دفورمه شده اما از نگاه کردن به این دیوارهای سفید بیمارستان و پوشیدن این روپوش های سفید خسته شدم، دارم خسته میشم، میخام رنگ های بیشتری به زندگیم اضافه کنم، میخام یه کاری بکنم، چندتا رنگ برام بیارید، چندتا بوم کوچک برام بیارید، میخام نقاشی کنم. بنابراین اولین نقاشی که کشیدم در بستر مرگم بود. این فقط یه اثر هنری یا فقط علاقهی من نبود، درمان من بود! چه درمان شگفتانگیزی بود! بدون نیاز به بیان کردن حتی یه کلمه میتونستم قلبمو به تصویر بکشم. میتونستم داستانمو به اشتراک بذارم. مردم میومدن و میگفتن چه نقاشیِ دوستداشتنیای، این همه رنگ! هیچکس نمیتونست اندوه رو توش ببینه، فقط من میتونستم. اینجوری دو ماه و نیم تو بیمارستان گذروندم، هرگز شکایت و ناله نکردم بله نقاشی کردم. و بعد مرخص شدم و برگشتم خونه.
و برگشتم خونه و متوجه شدم که زخم های زیادی پشت و روی استخوان لگنم ایجاد شده. نمیتونستم بنشینم. عفونتهای زیادی در بدنم وجود داشت، کلی آلرژی. واسه همین، دکترها ازم خواستن که صاف روی تخت دراز بکشم، اونم نه برای شش ماه یا یکسال، بلکه دو سال. محصور در اون اتاق بودم و به بیرون پنجره نگاه میکردم و به صدای پرندگان گوش میدادم و فکر میکردم شاید زمانی فرا برسد که با خانواده بیرون بروم و از طبیعت لذت ببرم. اون زمان بود که فهمیدم مردم چقدر خوشبخت هستند اما متوجه نیستن. اون زمان بود که گفتم یه روز قصد دارم بشینم، این درد رو با همه در میون بذارم و بفهمند چقدر خوشبخت هستند. اونا حتی خودشون رو خوششانس به حساب نمیارن. همیشه نقاط عطفی در زندگیتون وجود داره.
بعد از دو سال و دو ماه و نیم که تونستم روی ویلچر بنشینم، اون روز تولد دوباره من بود. من یه فرد کاملاً متفاوت بودم. هنوز یادمه روزی که برای اولین بار روی ویلچر نشستم و میدونستم هرگز قرار نیست ترکش کنم و میدونستم تا آخر عمر نمیتونم راه برم. خودمو توی آینه دیدم و با خودم حرف زدم و هنوزم یادم میاد چی گفتم. گفتم که نمیتونم صبر کنم تا معجزه ای بیاد و منو راه ببره، من نمیتونم یه گوشه اتاق بنشینم و گریه و شیون و التماس کنم چون هیچکس وقت نداره پس باید خودمو اونجوری که هستم بپذیرم، هر چه زودتر بهتر. بنابراین برای اولین بار از رژ لب استفاده کردم. اما بعد پاکش کردم و گریه کردم و گفتم چه کار دارم میکنم؟ فردی که روی ویلچر نشسته نباید این کارو بکنه، مردم چی میگن!؟ پاکش کن! ...دوباره زدم اینبار برای خودم زدم چون میخواستم از درون احساسِ کامل و عالی بودن داشته باشم و اون روز تصمیم گرفتم که واسه خودم زندگی کنم. من قرار نیست واسه کسی اون شخصِ بینقص باشم. من فقط میخام این لحظه رو دریابم و اونو برای خودم عالی کنم. و میدونید همش چطوری شروع شد؟ اون روزی که تصمیم گرفتم با ترس هام مبارزه کنم.
همه ما ترسهایی داریم، ترس ناشناخته، ترس شناختهشده، ترس از دست دادن افراد، سلامتی، پول. ما میخواهیم در حرفه برتر باشیم، میخواهیم معروف بشیم، میخواهیم پول بدست بیاریم، ما همش میترسیم. من تمام ترسهام رو یکی یکی یادداشت کردم و تصمیم گرفتم که بر اونا غلبه کنم. میدونید بزگترین ترس من چی بود؟ طلاق! طاقت این کلمه رو نداشتم. سعی میکردم به این آدمی که دیگه منو نمیخاست بچسبم، اما گفتم نه، باید کاری کنم که جواب بده. روزی که تصمیم گرفتم که این چیزی جز ترسم نیست، با آزاد کردن اون خودمو آزاد کردم. و از نظر احساسی خودمو انقدر قوی کردم که روزی که خبر ازدواجش رو گرفتم، براش پیام فرستادم که برات خیلی خوشحالم و بهترین ها رو برات آرزو میکنم. و اون میدونه که من امروز براش دعا میکنم.
بزرگترین ترس من، شماره دو، این بود که دیگه نتونم مادر بشم و این برام کاملاً ویرانگر بود. اما بعد متوجه شدم بچه های زیادی در دنیا وجود دارند، و تنها چیزی که میخان پذیرشه. بنابراین به خودم گفتم که گریه هیچ فایده ای نداره، فقط برو و یکیشو به فرزندی قبول کن. و این کاریه که من انجام دادم. اسممو به سازمان ها و پرورشگاه های مختلف دادم. اشاره نکردم که روی ویلچر هستم. بهشون گفتم که منیبا مزاری هستم و میخام یه پسر یا دختر به فرزندی قبول کنم. صبورانه منتظر موندم. دو سال بعد از یه شهر خیلی کوچک در پاکستان تماسی دریافت کردم و گفتن: - شما منیبا مزاری هستید؟ یه بچه هست؟ آیا مایلید به فرزندی قبول کنید؟ - وقتی گفتم بله، به معنای واقعی کلمه میتونستم درد زایمان رو احساس کنم. گفتم بله بله به فرزندی قبولش میکنم، دارم میام ببرمش خونه. وقتی به اونجا رسیدم، آقایی اونجا نشسته بود و از سر تا پا منو نگاه میکرد. پسِ ذهنم مدام فکر میکردم که وای خدای من، میخاد بگه اون روی ویلچره لیاقتشو نداره، چطور میخاد ازش مراقبت کنه؟ و من بهش نگاه کردم و گفتم منو قضاوت نکن که روی ویلچرم. اما میدونید چی گفت؟ گفت میدونم که بهترین مادر این بچه خواهی شد، شما هر دوتون خوش شانس هستید که همدیگرو دارید.
از دونستن ترس بزرگتر دیگهام شگفت زده خواهی شد؛ رو به رو شدن با مردم. من خودمو از مردم پنهان میکردم. وقتی دو سال روی تخت بودم، در رو روی خودم بسته نگه داشتم و وانمود میکردم نمیخام با کسی ملاقات کنم. میدونید چرا؟ چون نمیتونستم اون دلسوزی که نسبت به من داشتند رو تحمل کنم. اونا با من مثل یه بیمار رفتار میکردن. وقتی لبخند میزدم بهم نگاه میکردن و میگفتن که داری لبخند میزنی، روبراهی؟ خسته شده بودم از پرسیدن این سوال که: «مریضی؟». بنابراین خودمو از مردم پنهان میکردم. امروز با همه این افراد شگفت انگیز صحبت میکنم چون بر این ترس غلبه کرده ام.
میدونید وقتی روی ویلچر مینشینی، دردناکترین چیز چیه؟ این یه ترس دیگهاس که افراد روی ویلچر یا افرادی که دارای توانایی متفاوت هستند، ته دلشون دارند و هرگز مطرحش نمیکنن. من اونو با شما در میون خواهم گذاشت: عدم پذیرش! افراد فکر میکنن که مورد قبول مردم قرار نمیگیرند چون ما در دنیای افرادِ بینقص، ناقص هستیم. بنابراین تصمیم گرفتم به جای راه اندازی یک NGO به منظور معلولیتآگاهی، که میدونم به هیچکسی کمکی نمیکنه، شروع به بیشتر ظاهر شدن در جمع کنم، شروع به نقاشی کردن. من نمایشگاههای زیادی راه انداختهام. من اولین هنرمند پاکستانی هستم که روی ویلچره. کمپینهای مدلینگ زیادی راه انداخته ام، من بعضی از مدلینگهای واقعاً خندهدار رو برای شکستن موانع انجام دادهام. اسم یکیش «شهر دلقکها» بود که در اون من یه دلقک شدم، چون میدونم دلقکها هم قلب دارند. بعدش تصمیم گرفتم که اگه واقعاً میخام تفاوت ایجاد کنم، به افراد اجازه ندم که از من برای کمپینهای فلج اطفال خودشون استفاده کنن، جایی که ازتون یه قربانی میسازن، در قالب نمادی از بدبختی و ترحم و خواهند گفت که میدونید چیه؟ به بچههاتون قطره فلج اطفال بدید وگرنه مثل این دختر میشن. تصمیم گرفتم که به عنوان مجری به تلویزیون ملی پاکستان بپیوندم. تا کنون برنامههای زیادی رو اجرا کردهام. بنابراین وقتی خودتونو همونطور که هستید بپذیرید، دنیا شما رو به رسمیت میشناسه. همه چی از درون شروع میشه. من شدم سفیر سازمان ملل متحد در پاکستان و الان برای حقوق زنان و کودکان صحبت میکنم. ما در مورد شمول، تنوع، برابری جنسیتی صحبت میکنیم، که یه ضرورته.
همه شما در حرفهتون پیشرفت میکنید، شما رویاها و آرزوهای بزرگتری در زندگی دارید. همیشه یه چیزو یادتون باشه؛ در مسیر موفقیت، همیشه «ما» وجود دارد نه «من»! فکر نکنید که شما به تنهایی میتونید به چیزایی دست پیدا کنید، نه! همیشه یه نفر هست که پشت شما ایستاده، شاید نه جلوی صحنه بلکه پشت سرتون، براتون دعا میکنه و حمایتتون میکنه، هرگز اون فرد رو از دست ندید، هرگز! میخام اون سه نفرو در زندگیم به رسمیت بشناسم که به معنای واقعی کلمه زندگیمو به کلی تغییر دادن و من هر روز از اونا الهام میگیرم: ولیدخان! بسیاری از مردم از حملات تروریستی در پاکستان اطلاع دارن.د ما افراد زیادی رو از دست داده ایم و من در این مورد با قلبی پر درد مطمئنم چون ما در واقع افراد زیادی رو در این غوغای عظیم تروریسم از دست داده ایم. این افراد بَربَر هستند، مردمو نمیبینند، اونا از حیوانات هم بدترند. مردمو در مساجد کشتند، در کلیساها، معابد حتی در مدارس کشتند. این حمله تروریستی در مدرسه دولتی ارتش پیشاور رخ داد، جایی که این تروریست ها در سالن امتحان وارد شدند و بچه هامونو کشتن. و در اون حمله این پسر زیبا، ولیدخان، که قهرمان منه، قهرمان واقعی من، مراقب دانش آموزان بود. اون وحشی ها سه گلوله به صورتش و پنج گلوله به بدنش زدند و نقش بر زمینش کردند. بعد از یه هفته از اون حمله تروریستی، ازم خواسته شد که در این مدرسه سخنرانی کنم. با دلی سنگین و پردرد به آنجا رفتم و صحبت کردم. چندتا آهنگ ملی خوندیم. فکر میکردم شاید وظیفه ام را انجام داده ام اما در اعماق وجودم چیزی داشت منو میکشت. من میتونستم بچه های مجروح رو ببینم، میتونستم بچه هایی رو ببینم که روی ویلچر نشسته اند و با تعجب به من نگاه میکنن. تو نگاهشون این بود که: - بعدش چی؟ تقصیر ما چی بود؟ فقط به این دلیل که برای امتحان اینجا بودیم تیرباران شدیم؟ - خیلی از بچهها دوستانشونو از دست دادن. روز بعد که به کلاس رفتن، کلاسای درسشون خالی بود. خب این بچه، ولیدخان، ازم خواسته شد برم بیمارستان و ببینمش و بهش انگیزه بدم و بهش بگم که همه چی درست میشه. رفتم بیمارستان، ولیدخان رو دیدم که روی ویلچر داره میاد سمتم، با صورتی داغون شده. پاش شکسته بود، دستش شکسته بود، دندوناشو از دست داده بود. نمیتونست عطسه کنه، بو کنه، چیزی بخوره. من همش فکر میکردم که چی باید بگم؟ اینکه قراره همه چیز درست بشه؟ نه! هیچ چیز درست نیست. و در حالیکه من با کلمات کلنجار میرفتم که چی بگم چی نگم، این بچه زیبا اومد سمتم و گفت - شما منیبه مزاری هستین؟- گفتم بله. گفت - باجی! بیا سلفی بگیریم- و با اون لبخند زیبای بیدندان ولیدخان، اون سلفی زیبا رو گرفتم که هنوزم با خودم دارمش. اون از خودش راضیه. امروز به همون مدرسه میرود و وقتی کسی ازش میپرسه چه اتفاقی برای صورتت افتاده و چرا این همه جای زخم، میدونید چی میگه؟ میگه این زخمها مدالهای افتخار من هستند. و چقدر زیبا میگه تروریست ها میخواستن که من درس نخونم، و امروز من میرم درس بخونم که روزی دکتر بشم و این روش من برای انتقام گرفتن از اون تروریستهاست.
یه قهرمان واقعی دیگه، پسرمه. اسمش نایله، N-I-L-E، رودخانه نیل. من از این بچه خیلی چیزا یاد گرفتم. اولین و مهمترین چیز صبره. چطوری صبور بودن وقتی میدونی مادرت نمیتونه راه بره، وقتی میدونی مادرت با بقیه زن ها فرق داره، وقتی میدونی که مادرت نمیتونه بره بیرون و باهات بازی کنه، چطور میشه آروم موند؟ اون عاشق فوتباله و وقتی اولین فوتبالو بازی کردیم، چهارسالش بود. اون فوق العاده هیجانزده بود. هنوز یادمه که وارد اتاق شد و گفت مامان بیا فوتبال بازی کنیم. توپ رو روی پای من گذاشت و گفت بیا شوت کنیم. اون روز احساس معلولیت و ناتوانی کردم. گفتم نمیتونم توپ رو با پا بزنم. حالم گرفته بود، از صورتم پیدا بود. بهم نگاه کرد و گفت خب اشکالی نداره، پاهات کار نمیکنن ولی دستات که کار میکنن، بیا توپبازی کنیم. میدونید باعث شد اون روز چیو بفهمم؟ اینکه وقتی فکر میکنی نصف لیوانت خالیه، خب بابا نصف دیگهاش پُره! همه چیز توی ذهن و قلبه.
آخرین قهرمان اما نه کماهمیتترین مورد، زنی است که به من فهموند قهرمانا جنسیت ندارن، زنی که به من ایمان داشت حتی زمانیکه کاملاً در تنگه ناامیدی بودم، وقتی همه رفتند اون اونجا بود و هر بار بدون اینکه چیزی بگم بهش نگاه میکردم، اون بهم نگاه میکرد و میگفت «این نیز بگذرد، خدا برنامه بزرگتری داره و یه روز خواهی گفت وای خدای من! به همین دلیله که خدا منو انتخاب کرده»، هیچوقت جلوی من گریه نکرد، همیشه گفته که متنفران وجود خواهند داشت، منکران وجود خواهند داشت، ناباوران خواهند بود. و بعدش این تو خواهی بود که ثابت میکنی اونا اشتباه میکنن، ....مــــــــــادرم!!! امروز هر چه هستم بدون اون هیچم. من بدون اون هیچی نیستم. ممنون مامان. کاش اینجا بودی. ممنون که منو همونی کردی که امروز هستم.
میدونید چیه؟ ما انسانها جدای از خیلی مشکلات، یه مشکل خودساخته داریم و اون اینه که ما همیشه از زندگی انتظار راحتی داریم. ما این فانتزی شگفتانگیز رو در مورد زندگی داریم. اینکه کارا باید اونطوری باشن، باید طبق برنامه من پیش برن. اگه این اتفاق نیفته، جا میزنیم. پس دوستان عزیز بذارید یه چیزی بهتون بگم. من هرگز نخواستم روی ویلچر باشم. هرگز فکرشو نمیکردم روی ویلچر باشم. همیشه در آرزوی انجام کارهای بزرگتر بودم اما نمیدونستم که واسش باید هزینه بپردازم تا در جایی که امروز هستم باشم. بهاش بسیار سنگینه. این زندگی یه امتحان و آزمونه و امتحانات آزمایش هستند. اصلاً قرار نیست آسون باشن. آزمونها شما رو به فرد بهتر و قویتری تبدیل میکنن. زندگی یه آزمایشه، هربار متوجه میشید. ترسیدن اشکالی نداره، گریه کردن اشکالی نداره، همه چیز اشکالی نداره، اما تسلیم شدن نباید یک گزینه باشه. همیشه میگن شکست یک گزینه نیست، اما این حرف غلطه، شکست باید یک گزینه باشه چون وقتی شکست میخورید بلند میشید و بعد شکست میخورید و بعد بلند میشید و این شما رو به ادامه حرکت وا میداره. اینطوریه که انسانها قوی هستند. شکست یک گزینه است، باید یک گزینه باشد اما تسلیم شدن یک گزینه نیست، هرگز!
ما همه چیزو بینقص میخواهیم. میخواهیم خودمون بینقص باشیم. در مورد همه چیز این تصویر در ذهن ما وجود داره؛ زندگیِ بینقص، روابط بینقص و شغل بینقص. هیچ چیز در این دنیا کامل نیست. همه ما کاملاً ناقص هستیم و این کاملاً درست است. عیبی هم نداره. ما اینجا فرستاده نشدیم که افرادِ بینقصی باشیم. اون افرادی که به شما میگن چطور بینقص به نظر بیایید، خودشون هم دارای نقصان هستند. من قبلاً بینقص بودم!، هنوز یادمه. این تعریف و تمجید رو سالها پیش زمانیکه راه میرفتم دریافت کردم. بهم میگفتن وای خدای من، خودتو ببین، تو زیبایی، قدبلندی، بینقصی. حالا بهم نگاه کنید. در تمام اون نقصها، باید به حرف دلت گوش کنی. شما مجبور نیستید برای مردم خوب به نظر بیایید. لازم نیست بینقص باشید فقط به این دلیل که دیگران میخان شما بینقص باشید. اگر روح شما از درون عالی باشه، کافیه. این تمام چیزیه که میخواهید. این تمام چیزیه که لازمه باشید. جامعه ما خیلی عجیب و غریب شده. هنجارهای بسیار عجیب و غریب برای بینقص به نظر رسیدن. این قضیه واسه مردها متفاوته و واسه زنها هم متفاوت. ما بیش از حد به این فکر میکنیم که مردم چی میگن. ما خیلی کم به خودمون گوش میدیم. میدونید چی شما رو عالی میکنه؟ وقتی به کسی لبخند میزنید. میدونید چی شما رو عالی میکنه؟ وقتی سعی میکنید برای اطرافیانتان کار خوبی انجام بدین. میدونید چی شما رو عالی میکنه؟ وقتی درد کسی رو حس میکنید. و چه زیباست دردی که تو رو با مردم پیوند میده. هیچ وسیلهی دیگهای جز درد نمیتونه شما رو با دیگران مرتبط کنه. به همین دلیله که همیشه میگم درد دارم و این برای من یه نعمت پنهانه. چرا همه ما دنبال بینقص بودن میدویم؟ که چی بشه؟ هر بار که در جمعی میروم، همیشه لبخند میزنم، یه لبخند بزرگی که دندونام هم پیداست و مردم ازم میپرسن که تو از لبخند زدن مدام خسته نمیشی؟ رازش چیه؟ من همیشه یه چیز میگم: که دیگه از نگرانی درباره چیزایی که از دست دادم، افرادی که از دست دادم، دست کــــشیدهام! چیزها و افرادی که قرار بوده با من باشند، با من هستند. و گاهی وقتا غیبت و نبودِ یه نفر از تو آدمِ بهتری میسازه. قدرِ نبودِ اونا رو بدونید، این یه نعمت پنهانه. من همیشه میگم مردم اونقدر خوششانسن که حتی متوجه نمیشن. خودتون باید فکر کنید که از چه لحاظی خوششانسید. نفسی که همین الان کشیدی یه نعمت بود. اونو در در آغوش بگیر. افراد زیادی در دنیا وجود دارن که در آرزوی داشتن زندگیای هستند که شما در حال حاظر دارید. تک تک نفسهایی که میکشی رو در آغوش بگیر. زندگیتو جشن بگیر. زندگیش کن! قبل مرگت نمیر! همه ما روزی میمیریم. اگه هنوز به این فکر میکنی که چرا به اینجا فرستاده شدهای، اگه هنوز با این مفهوم که چرا اینجایی کلنجار میری، پس هنوز زندگی نکردهای! روزی که بری بیرون و دنبال افرادی بگردی که به کمکت نیاز دارن، تبدیل به فردی شوی که میتونه امواج مثبت رو از خودش ساطع کنه و زندگی کسی رو تغییر بدی و اون شخص به خاطر تو دست از تسلیم شدن برداره، اون روزیه که داری زندگی میکنی.
چرا من همیشه لبخند میزنم؟ من تمام شب گریه میکنم وقتی کسی منو نمیبینه. چون منم یه انسانم و باید تعادلو حفظ کنم. و تمام روز لبخند میزنم چون میدونم که اگه لبخند بزنم میتونم باعث بشم مردم لبخند بزنن. این باعث میشه که ادامه بدم. قدردان اونچه دارید باشید! که در نهایت بیشترش رو هم خواهید داشت. اما اگه برای چیزای کوچکی که ندارید یا چیزایی که از دست دادهاید، بخواهید گریه کنید، هرگز به اندازه کافی بدست نخواهی آورد. گاهی ما اونقدر مشغول فکر کردن به چیزایی هستیم که نداریم، که فراموش میکنیم نعمتهایی که داریم رو گرامی بداریم. من اگر وضع جسمانیام خوب نیست، نمیگم که این از بخت بد من بود. باید ادامه بدم چون تسلیم نشدن راه زندگی کردنه.
زندگی خودتونو به طور کامل زندگی کنید. با خودتون مهربون باشید، تکرار میکنم، با خودتون مهربون باشید. با خودتون مهربون باشید. بازم تکرار میکنم، با خودتون مهربون باشید. و تنها در این صورته که میتونید با دیگران مهربون باشید. عاشق خودتون باشید و این عشقو پخش کنید. زندگی سخت خواهد شد، ناآرامیها وجود خواهند داشت، آزمایشها وجود خواهند داشت. اما اینها شما رو قویتر خواهند کرد. هرگز تسلیم نشید. خوشبختی واقعی در پول یا موفقیت یا شهرت نیست. من همه اینارو دارم و هیچوقت هم اینارو نخواستم. خوشبختی واقعی در شکرگزاری نهفته است پس قدردان باشید و زنده باشید و هر لحظه رو زندگی کنید. ممنون.
- منیبه مزاری
“I am not my thoughts, emotions, sense perceptions, and experiences. I am not the content of my life. I am Life. I am the space in which all things happen. I am consciousness. I am the Now. I Am.”- Eckhart Tolle
“An arrow can only be shot by pulling it backwards. So, when life is dragging you back with difficulties, it means that it’s going to launch you into something great. So, focus and keep aiming.”- Paulo Coelho
☀﷽☀