شعر یعنی تمام آدم ها، عشق یعنی...
یا کنج قفس یا مرگ،این بختِ کبوترهاست
دنیا پل باریکی بین بد و بدترهاست
اِی بر پدرت دنیا، آن باغ جوانم کو؟
دریاچهی آرامم، کوه هیجانم کو؟
- علیرضا آذر
قبلِ هر چیز بگویم که من آنم که شبی
تا لبِ پنجره رفت و به اتاقش برگشت
گرچه استادِ هنر دست به رویش نکشید
بالِ پروانه شد و نرم و مُنقَّش برگشت
.
من همانم که شبی عشق، به تاراجش برد
همچو حلّاج به خاکسترِ تشویش نشست
در سرش سوره تکویر مُجَسَم میشد
قبلِ هر زلزله ای در خودش آرام شکست
.
سیلِ غم بود که از گونهی خشکش می ریخت
و عزادارِ خودش بود که در خود می سوخت
چشم بر وسوسه ها بست، و چیزی نشنید
گفتنی بود ولی باز دهانش را دوخت
- علیرضا آذر
قحطی حرف است و سخن سالهاست
قفل زمان را بشکن سال هاست
پُر شدم از درد شدن سال هاست
ظرفیت سینه ی من سال هاست
“حرف بزن حرف بزن سال هاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام..."
- علیرضا آذر
در دلم آهنِ تَفتیدهی بسیاری هست
وای از آن دَم که بخواهم دهنی باز کنم
- علیرضا آذر
زندهام، هر چه زدی تیغه به شریان نرسید
خیز بردار ببینم خطری هم داری؟!
زخم از این تیر و تبر تا که بخواهی خوردم
عشق من،ارهی تَنتیزتری هم داری؟
- علیرضا آذر
مثل من چشم به قلابِ جهانت داری
ماهیِ کوچکِ گندیدهی دریاچهی شور؟
مثل من منتظر تلخترین ثانیهای
جغدِ ویرانهنشین، بوفِ زمینخوردهی کور؟
- علیرضا آذر
تیک تاک تمام ساعتها
تاک تیک دقیق مرگ من است
رو به صفرِ زمان تماشا کن
حرکت ثانیه شمارم را
- علیرضا آذر
دستم از هرچه هست کوتاه است
از جهان قایقی به گل دارم
بشنو ای شاهِ گوشماهیها
دل اگر نیست درد و دل دارم !
- علیرضا آذر
استخوان وفا به دندانم
زوزه از سوز، مثل سگ مردن
زندگی چوب لای چرخم کرد
پشت پا پشت استخوان خوردن
.
لاشهی باد کردهای بودم
آمد از روبرو ولی نشناخت
صورتی را که دوستش میداشت
چهره چرخاند و تف زمین انداخت
- علیرضا آذر
هر چه این دوربین جلو میرفت
مرگ من هم قشنگتر میشد
- علیرضا آذر
من فقط خواب عشق را دیدم
حس سرخورده ای که نفرین شد
هر کسی تا رسید چیزی گفت
هر پدر مُرده ابن سیرین شد
- علیرضا آذر
نانجیبیِ عشق در این است
مردِ مفلوک و مُرده می خواهد
نانجیبیِ عشق در این است
دامنِ دست خورده می خواهد
- علیرضا آذر
به وجود آمدم که داغت را
پشتِ دستان خود نگه دارم
مثل دنیای بعد از اسکندر
تختِ جمشیدِ بعد از آوارم
- علیرضا آذر
هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد
یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد
- علیرضا آذر
مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم
و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم
- علیرضا آذر
آسِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند
کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند
- علیرضا آذر
آهای تیغهی سر به زیر تگرگ،
نگاتو به بعد از زمستون بدوز
الان وقت خوبی واسه مرگ نیست،
علمدارِ هَنگِ بهاری هنوز
- علیرضا آذر
من از دوره ای آمدم که جهان مثنوی بود
فقیرِ درِ خانه در مکتبِ مولوی بود
و شمسِ شریف عزت مقصدش، شهرمان بود
و هر کودکی در صف آب و نان قهرمان بود
من از دورهای آمدم که اگر میشکستند
به قدر نیاز از درختانِ تر میشکستند
من از دورهای آمدم که خزانش خزان بود
و بارانِ بی پرده با پنجره مهربان بود
زنان دامنِ چینی و خال هندی نبودند
پسرها دو خط نامه را مثنوی میسرودند
- علیرضا آذر
من عمری نشستم فقط زهر ماران چشیدم
من از شاعری، زخم آن را به دوشم کشیدم
که تا نامی از من شنیدید خنجر کشیدید
سپس تسمه از گُردهی هر برادر کشیدید
شما که همه زندگیتان فقط صرف من شد
و تا حرفی از اسمم آمد دُمَلها دهن شد
- علیرضا آذر
آنقدر ناب زادمت ای شعر
از حسد خلق را برآشفتم
پدرت را ببخش فرزندم
با همه شهر دشمنت کردم- علیرضا آذر
شما نامِ نامی شعرید، ساکت نمانید
من و نامِ بینامیِ من، مرا هیچ نامید
- علیرضا آذر
☀﷽☀